دلم نمی خواد

تو بگو من تنهام 

من میگم آره

تو بگو من خونه نشینم

من میگم آره 

تو بگو هیچ کسی رو تو این دنیا ندارم

من میگم آره

بگو زندگی برام پوچ و بی معنیه

بگو ... بگو .. 


من می گم بیا کج بشین و محض رضای خدا

اینقدر آسمون و ریسمونو به هم نباف

می گم آخه اینقدرش هم بی معنیه

نخواه که باور بشه

تو بگو آره ... 

هنوز صداشو می شنید: تو هیچ غلطی ی ی نکردی .... همیشه حرف مفت زدی ... نتونستی هیچ گ...ی بخوری 

به روی خودش نیاورد ... کفشهای خاکستریشو پا کرد و در رو پشت سرش آرووووم بست.

هی به مغزش فشار آورد .. یه چیزی مثه یه بن بست تو پس کوچه های ذهنش تلو تلو می خوره ..

روزگار نامراد ... مَردُمه ناسازگار ...

دنیا وارونه می چرخید. جای آدم بدهکار و طلبکار عوض شده.

 اینا همه حرفایی بود که یه عمری دلش می خواست تو صورتش داد بزنه و بگه .

حالا دیگه همۀ اون رودربایستی رو بالا آورده بود.

 باید تُفِش کنه ..