خواب ـ شیرین
در نی نی چشمانِ خمارآلودم
سایه ی چشم کسی افتاده
جنس یک هاله ی همرنگِ سحر
هم صدا با خورشید... همنوا با دریا
باز من خواب کسی می بینم
بی هوا .. عریان .. بر موج بلند
که به چشمان دلم دل بسته
تا به یک ایماء
دیوانه کند
جان مرا...
باز در همهمه ی رویاها
عطر جان بخش تنش
می دهد روح به این جان خراباتی ما
وه که مفتون چنین شبهایم...
که مرا خواب بگیرد در بر
ببرد تا خود ِعرش
ببرد تا بالا
وه که مفتون چنین شبهایم...
می رقصم به ساز آفتابگردان های وفادار ...