آخرین گیلاس رو که سر
کشید یه حسی داشت ،انگار دیگه زمینی زیر پاش نبود. هرچی بود ابر بود
و عشق. آسمون
بود و خنده. همۀ بدنش گِزگِز می کرد.
بلند شد و سر پا یه
چرخی دور خودش زد. با صدای موزیک خودش رو تکون آرومی می داد و
بشکن های ریز می زد.
نمی دونست داره دقیقا به
چی فکر می کنه ; ولی هرچی که بود لبخند رو روی لبهاش نشونده بود.
اون حالت گیجی رو دوست
داشت .اصلا اون مزۀ تلخ رو واسه همینش تحمل می کرد.
فکر کرد ....
اگه با این حال بره زیر دوش آب سرد چه حالی می
ده. سریع لباسهاش رو کند و تصمیم مستانه اش
رو عملی کرد.
چشمهاش رو زیر آب بسته بود و می خندید .
به چی.. باز هم نمی دونست
به یاد بچگی هاش سرش رو
زیر دوش به عقب برد و آب رو با چند تا فوتِ محکم مثل فواره به بالا
فرستاد .
تکرارش بعد از این همه سال لذت بچه گونه ای داشت.
باز هم خندید.
حولۀ آبی رنگش رو پوشید
و اومد بیرون .هنوز صدای موزیک.. ابر .. آسمون.. خنده.. بشکن ..
ولی ...... بد و بیراه
هم گفت .... چند تا هم از اون آبدارهاش نثار زمین و زمان کرد .
لابد عصبانی بوده .از
چی .. یادش نیومد
حوله رو محکم تر کرد و
خودش رو انداخت روی مبل.
چرا همیشه شادی هاش با یه تلنگر کوچیک تبدیل به غمی ناخواسته می شد.
یاد اون خیابون پهن پر از درخت افتاد....
تهمت بدی خورده بود. احساس می کرد غرورش یه جورایی انگولک شده.
تمام زمین پر از برگهای زرد و نارنجی بود .پردۀ
اشکهاش نمی ذاشت اون هم از این رنگ بازی سهمی
ببره.
باید خودشو خلاص می کرد. خیلی مایه گذاشته بود ،این رسمش نبود.
تاس ها رو بوسید و نیت کرد ، یک.. دو .. سه.....
حالا دیگه ..
نه اشکی بود ،
نه درختی ،
نه برگی ،
نه
حتی یه خیابون..