خَریّت

امشب یهو یاداون عنکبوت بزرگ ، روی تارٍ تنیده اش ، که تو حیاط خونۀ دوستی دیدم افتادم. 

با غرور روی تارش نشسته بود و احساس خوشبختی می کرد. درست مثل زن ..

 زنی که به تار تنیدنش می نازه و اسمشو گذاشته زندگی شیرین ..

زنی که احمقانه ادای ملکۀ اون کاخ تاری رو در میاره ولی.. زندگی خیلی تلخ تر و بد ادا تر از اونیه که بشه

هضمش کرد.

وقتی همۀ عشق و زندگیتو بدون هیچ چشمداشتی به پای کسی ریختی منتظر باش که اون هم

خیلی راحت تورو بذاره واسه آخر سر ، بعد از همه.. بدونٍ هیچ چشمداشتی ...

اگه از خودت راحت گذشتی به خاطر دیگران ، دیگران هم ازت خیلی راحت می گذرن. لابد می ذارن به حساب

اینکه وظیفه ات بوده نه لطفت..

 جانم، عزیز من ، خریّت بسه دیگه ... بد نیست یه وقتهایی هم به جای دل صابمرده از مغز آکبندت استفاده کنی 




      دلتنگی و عشق ...  شرافت و سوگند ...


      و من میان سوختن و ساختن ، کوچ را انتخاب کردم...

قهر عشق

 

وقتی زنجیر محبت رو از گردن عشق باز کردی فکرش رو می کردی که دیگه هیچ وقت .. هیچ وقت ...

هیچ وقت ... حتی سایه محبت رو هم دوروبر خونه عشقت نخواهی دید .

اون ابری که همیشه تو آسمون دلت بود حالا دیگه نم نمِ باریدنش تو آسمون غریبه اس.

همهء اون جوونه های کاشته شده تو گلدون بزرگ کنار حیاط خلوت هم رو به آفتاب همسایهء بغلی

دارن قد می کشن .

ولی هنوز

       کسی

           تو پس کوچه های کمرنگ ِکنار دریا

                                                      در بدره ..

نگاه بازی

زانو می زنم و رقص نیلوفرینت را تا کامیابی آفتاب تماشا می کنم...

 

              دستهایم را می گیری و با چشمانت با من نگاه بازی می کنی...

 

                                با لبخندت لبخندم را می جویی و با نوازشت مهربانیم را جستجو ...

مستانه

آخرین گیلاس رو که سر کشید یه حسی داشت ،انگار دیگه زمینی زیر پاش نبود. هرچی بود ابر بود

 و عشق. آسمون بود و خنده. همۀ بدنش گِزگِز می کرد.

بلند شد و سر پا یه چرخی دور خودش زد. با صدای موزیک خودش رو تکون آرومی می داد و 

بشکن های ریز می زد.

نمی دونست داره دقیقا به چی فکر می کنه ; ولی هرچی که بود لبخند رو روی لبهاش نشونده بود.

اون حالت گیجی رو دوست داشت .اصلا اون مزۀ تلخ رو واسه همینش تحمل می کرد.

فکر کرد ....

 اگه با این حال بره زیر دوش آب سرد چه حالی می ده. سریع لباسهاش رو کند و تصمیم مستانه اش

 رو عملی کرد.

 چشمهاش رو زیر آب بسته بود و می خندید .

 به چی.. باز هم نمی دونست

به یاد بچگی هاش سرش رو زیر دوش به عقب برد و آب رو با چند تا فوتِ محکم مثل فواره به بالا

 فرستاد . تکرارش بعد از این همه سال لذت بچه گونه ای داشت.

باز هم خندید.

حولۀ آبی رنگش رو پوشید و اومد بیرون .هنوز صدای موزیک.. ابر .. آسمون.. خنده.. بشکن ..

ولی ...... بد و بیراه هم گفت .... چند تا هم از اون آبدارهاش نثار زمین و زمان کرد .

لابد عصبانی بوده .از چی ..  یادش نیومد 

حوله رو محکم تر کرد و خودش رو انداخت روی مبل.

چرا همیشه شادی هاش با یه تلنگر کوچیک تبدیل به غمی ناخواسته می شد.

 یاد اون خیابون پهن پر از درخت افتاد.... 

تهمت بدی خورده بود. احساس  می کرد غرورش یه جورایی انگولک شده.

تمام زمین پر از برگهای زرد و نارنجی بود .پردۀ اشکهاش نمی ذاشت اون هم از این رنگ بازی سهمی

 ببره.

باید خودشو خلاص می کرد. خیلی مایه گذاشته بود ،این رسمش نبود.

تاس ها رو بوسید و نیت کرد ، یک.. دو .. سه.....


 حالا دیگه ..

نه اشکی بود ، 

نه درختی ،

 نه برگی ،

نه حتی یه خیابون..