دیوار دوست داشتنی
گوسفندانی
که آرام آرام در غروب ِ بیابان گم می شوند
گرگهایی
که به دور خود می چرخند و لبخند می زنند...
و
دیوارهای دوست داشتنی ِ اعتماد
که نه با تند باد طوفان
با نسیم هایی
نرم نرمک فرو می ریزند
گوسفندانی
که آرام آرام در غروب ِ بیابان گم می شوند
گرگهایی
که به دور خود می چرخند و لبخند می زنند...
و
دیوارهای دوست داشتنی ِ اعتماد
که نه با تند باد طوفان
با نسیم هایی
نرم نرمک فرو می ریزند
شب خیلی خوب بود . از اون شبهای فراموش نشدنی.
یه برکه ی بزرگ . پر از آرامش. پر از نیلوفرهای آبی.
صدای قورباغه هایی که داشتن یواشکی در گوش هم پچ پچ می کردن .
قرص ماه کامل ...
من بودم و تو .
روی یه قایق چوبی.
تو و عطر تنت... عطر آشنای همیشگیت
شلوار روشن و پیراهن یقه بازت ...
من و حسرت گم شدن توی اون یقه ی باز و عطر اغوا کننده..
تو خوب پارو می زدی . آروم و با طمانینه.
صدای جیرجیرک ها بود . انگار یه آواز دسته جمعی می خوندن
گفتم که ... اون کلاه فرانسوی ت رو خیلی دوست داشتم.
همونی که تا فهمیدی .. از روی سرت برداشتی وگذاشتی رو سر من..
من بودم و تو ...
تو بودی و نگاهت. مثل همیشه پر از آرزو ..
من بودم و ....
شب خوبی بود توی یک خواب شیرین ..
آرزوهای گم شده در رگ این خواب ها ...