اولین کوچه ی چندمین چهار راه، ساعت هفت...

مثل همیشه قبلش به خودت رسیدی.توی تاریکی عصرهای پائیزی هم میشه نرمی اون پوست صاف رو مزه کرد!

گرمای انگشتان... شکلات های خاطره... عطر تن ... نگاه ... نگاه ... نگاه...

با شیطنت نگاهت می کنه و میگه باید یه صحبت جدی باهات بکنم! آب دهانت تو گلوت می شکنه و میگی : چیزی شده ؟!

- گوشتو بیار جلو!

-چشم..

آروم توی گوش ات زمزمه می کنه : تو درخت باغچه ی دل منی، نکنه سایه ات بیفته رو دیوار همسایه !

لبخندت رو می پاشی توی چشماش و میگی: نه دیوونه ، تو جیبته! ترسوندی منو ، فکر کردم چیزی شده !

 

 

نیکو نوشت : یه وقتهایی آدم دلش خیلی تنگ می شه .دلتنگ مهربونی کردن !

از اون مهربونی هایی که جنسش مرغوبه.از اونایی که نمیشه خرج هر کسی بشه !

آدم یه وقتایی خیلی دلش تنگ میشه . دلتنگ تو !