خَریّت
امشب یهو یاداون عنکبوت بزرگ ، روی تارٍ تنیده اش ، که تو حیاط خونۀ دوستی دیدم افتادم.
با غرور روی تارش نشسته بود و احساس خوشبختی می کرد. درست مثل زن ..
زنی که به تار تنیدنش می نازه و اسمشو گذاشته زندگی شیرین ..
زنی که احمقانه ادای ملکۀ اون کاخ تاری رو در میاره ولی.. زندگی خیلی تلخ تر و بد ادا تر از اونیه که بشه
هضمش کرد.
وقتی همۀ عشق و زندگیتو بدون هیچ چشمداشتی به پای کسی ریختی منتظر باش که اون هم
خیلی راحت تورو بذاره واسه آخر سر ، بعد از همه.. بدونٍ هیچ چشمداشتی ...
اگه از خودت راحت گذشتی به خاطر دیگران ، دیگران هم ازت خیلی راحت می گذرن. لابد می ذارن به حساب
اینکه وظیفه ات بوده نه لطفت..
جانم، عزیز من ، خریّت بسه دیگه ... بد نیست یه وقتهایی هم به جای دل صابمرده از مغز آکبندت استفاده کنی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط نیکو
می رقصم به ساز آفتابگردان های وفادار ...