یکی بود، یکی نبود
یکی بود ، یکی نبود
اونیکه همیشه بود تویی و اون که گاهی بود و گاهی نبود ما بودیم ...
از گنبد کبودش چی بگیم که .. بزرگی ِ گنبد ِ دوّار از آنِ شما و فقط و فقط کبودیش نثار صورتِ ما ...
قصه ای هست ولی یه قصۀ تموم نشدنی .. قصۀ ما هیچ وقت به سر نمی رسه... هیچ وقت ..
گاهی دلسوز ِ اون کلاغِ نگون بختم که قراره انگار هیچ وقت به خونه اش نرسه .. هیچ وقت ..
اینکه آخر ِ قصۀ بعضیها ، بالا و پائینش به ماست و دوغ بسته اس ... به ما چه !! مال ما نیست.
قصۀ ما راست و دروغش با خودمونه .. به قایم موشک بازیهای گاه و بیگاه .. و کَلَک های لورفته امان ..
دل هوسهای تازه تازه داره ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط نیکو
می رقصم به ساز آفتابگردان های وفادار ...