دیگه حتی یه کوچولو دلتنگت نیستم 

دیگه ثانیه شماری نمی کنم واسه دیدنت

دیگه حتی خیلی وقتها یادت هم نمی افتم 

دیگه ستاره هارو واسه رسیدنت نمیشمرم

دیگه خاطره هات رو هم تو ذهنم واسه چند صد هزارمین بار دوره نمی کنم

دیگه نمی خوام امیدی به دیدینت ،بودنت یا داشتنت داشته باشم

اصلا می دونی ...

یه جورایی انگار که زبونم لال دوسِت ندارم

آخه دیگه هیچ حس گرمای مطبوعی زیر پوستم نمی دُوِه وقتی اسمتو می شنوم یا میخونم..

دیگه رنگ چشماتو عاشقونه نمی پرستم ، آرزوی لمس پوستت رو هم ندارم

یا حتی آرزوی چند دقیقه نشستن و گپ زدن و هندوونه خوردن زیر سایۀ خنک درخت بیدِ وسط حیاط

می دونی...

همۀ حسهای خوبی که داشتم داره یواش یواش برمی گرده به یه سمت دیگه

 یه سمتی که اسمش نفرت نیست ولی محبت هم نیست ، شاید یه جور دلزدگی..

آخه دیگه اصلا اعتمادی بهت ندارم ، نه به خودت نه به حرفات..

دیگه خوابتو هم نمی بینم

 یادگاریهات هم خودبه خود نیست شده

اصلا بیا و دیگه حتی یه ذره هم تو فکرم نیا ، تو رویاهام هم ، یا تو خوابم

همین یه ذره روهم نمی خوام ، نیا لطفا ، نیا ..

 

تو نه آن قطره اشکی که از گونه چکید

نه آن بلبل ِ مست که از شاخه پرید

نه شیطنت معصومانۀ کودکی هایی

نه آن کلاغکی که به خانه رسید

تو شهزادۀ خوب قصّه های منی

که تا آخر دنیا به بیداری نرسید